فریباندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریباندن . [ ف ِ / ف َدَ ] (مص ) فریب دادن . فریفتن . گول زدن : بفریباندهر روز دلم را به سخن آن سراپای فریبندگی و مفتعلی . فرخی . مبادا که وقتی او را بفریبانند و بدو نمایند که ایشان دوستان ویند. (تاریخ بیهقی ). چندانکه دست در رود زر بذل کنند و گروهی را بفریبانند. (تاریخ بیهقی ). همیشه از ایشان برحذر می باشد که مبادا وقتی او را بفریبانند. (تاریخ بیهقی ).