فریز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریز. [ ف َ / ف ِ ] (اِ) گیاهی است در نهایت سبزی وتازگی که از خوردن آن دواب فربه شوند. (برهان ). مَرغ . چمن . پرند. (یادداشت بخط مؤلف ). فرزد. فرزه . فریز. فریج . فرز. فرژ. (فرهنگ فارسی معین ) : ای که در بستان جانم شاخ مهر دست در هم داده چون شاخ فریز. نزاری قهستانی . ◄ نوعی گیاه خوشبوی را نیز گویند. ◄ سجاف و فراویز جامه را هم گفته اند. (برهان ) : جاودان در ملک دولت زی که باشد بی تو ملک همچو تن بی جان و جان بی عقل و جامه بی فریز. قطران . ◄ گوشت قدید و کباب گوشت قدید را نیز میگویند، یعنی گوشتی که آن را خشک کرده باشند. (برهان ). رجوع به فریس شود. ◄ کندن و ستردن موی و پشم باشد خواه از سر و خواه از عضو دیگر، چنانکه هرگاه گویند فلانی سر را فریز کرد، مراد آن باشد که سر را تراشید و پوست رافریز کرد یعنی پشم آن را کند. (برهان ). فریز کردن . رجوع به فریز کردن و فرهنگ جهانگیری ذیل فریز شود.
فریز. [ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش خوسف شهرستان بیرجند. آب آن از قنات و محصول عمده اش غله است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
فریز. [ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گل فریز بخش خوسف شهرستان بیرجند که دارای ٤٩١ تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول آنجا غلات، پنبه و میوه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).