فریشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریشته . [ ف ِ ت َ / ت ِ ] (اِ) فرشته که به عربی ملک خوانند. (برهان ). فرشته . ج، فریشتگان . (یادداشت بخط مؤلف ) : خجسته بخت براو آفرین کند شب و روز کند فریشته بر آفرین او آمین . فرخی . از دیو فریشته کند نفسی کش عقل همی کند قوی بازی . ناصرخسرو. کآن هر دو فریشته بفعل خود آویخته مانده اند در بابل . ناصرخسرو. دانی که چون شدم چو ز دیوان گریختم ناگاه با فریشتگان آشنا شدم . ناصرخسرو. داند ایزد که جز فریشته نیست که در او اینچنین سیر باشد. مسعودسعد. دولت چو دعای ملک او گوید بر چرخ کند فریشته آمین . مسعودسعد. و هریکی را از آن - از ماههای سال - نامی نهاد و به فریشته ای بازبست . (نوروزنامه ). خدای تعالی فریشته ای را بفرستاد و او را پیغامبری داد. (مجمل التواریخ و القصص ). بمعاونت فریشتگان آدم آنجا از سنگهای عظیم ماننددکانی بکرد. (مجمل التواریخ و القصص ). خواست بازگردد، فریشته او را خوشه ٔ انگور داد از بهشت . (مجمل التواریخ و القصص ). زیرا که او به سیرت و خلق فریشته ست ایمن بود فریشته از کید اهرمن . امیرمعزی . چون آدمی بصورت، و معنی فریشته گویی که هم فریشته ای و هم آدمی . سوزنی . تاب ایوان و منظر شرفت کس به پر فریشته نرود. سوزنی . اندر میان آدمیان چون فریشته ست واندر دل فریشتگان همچو آدم است . سوزنی . گفت : ایشان فریشتگانند که می آیند. (تذکرة الاولیاء عطار). ترکیب ها: - فریشته خو . فریشته خوی . فریشته دل . فریشته فر. فریشته وش . رجوع به همین مدخل ها در ردیف خود شود.