فریش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریش . [ ف ِ ] (ع اِ) ممال فراش . گستردنی . فرش . (فرهنگ فارسی معین ) : از نمودار خانه تا به فریش کرده همرنگ روی گنبد خویش . نظامی . ◄ رختخواب . بستر. (فرهنگ فارسی معین ) : ز خوبانی که درخورد فریشند ز عالم در کدامین بقعه بیشند؟ نظامی . رجوع به فراش شود.
فریش . [ ف َ ] (ع ص ) اسب ماده ٔ هفت روزه ٔ بچه داده و کذا کل ذات حافر بعد نتاجها بسبعة ایام . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ اسب ماده ٔ نوزاده . ج، فرائش . (منتهی الارب ). اسب ماده ای که به تازگی وضع حمل کرده باشد. ◄ دختر وطی کرده . (اقرب الموارد).
فریش . [ ف َ ] (ص ) پریش . پریشان . پراکنده . (فرهنگ فارسی معین ).