فری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فری . [ ف َ ری ی ] (ع ص ) دروغ بربافته . (منتهی الارب ). الامر المختلق المصنوع او العظیم و منه لقد جِئت ِشیئاً فریاً. (اقرب الموارد). ◄ کار شگفت . (منتهی الارب ). شگفت . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). ◄ (اِ) دلو بزرگ فراخ . ◄ شیر تازه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فری . [ ف َرْی ْ ] (ع مص ) شکافتن چیزی را بصلاح باشد یا بفساد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ دروغ بربافتن . (منتهی الارب ). اختلاق کذب . (از اقرب الموارد). ◄ بریدن موزه و توشه دان و مانند آن را جهت اصلاح و ساختن آنرا. (منتهی الارب ). ◄ سیردر زمین . (از اقرب الموارد). ◄ سرگشته گردیدن . ◄ مدهوش گشتن . ◄ بشگفت آمدن به کار خود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فری .[ ف َ ] (ص ) از اوستایی فری به معنی دوست و محبوب، در هندی باستان پریا . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ خجسته . مبارک . با فر و شکوه : همان گاودوشان به فرمانبری همان تازی اسب رمیده فری . فردوسی . خرج ترا وفا نکند دخل تو که تو افزون دهی ز دخل زهی خوی تو فری . فرخی . جشن سده و رسم جهاندار فریدون بر شاه جهاندار فری باد و همایون . عنصری . سایه ٔ ذوالجلال بین وز فلک این نداشنو اینت مجاهد هدی، اینت مظفر فری . خاقانی . ◄ زیبا. نیکو. پسندیده . (یادداشت بخط مؤلف ) : فری آن زلف مشکینش چو زنجیر فتاده صدهزاران کلج بر کلج . شاکر بخاری . فری دو زلف سیه رنگ او چو خفته دو زاغ بر آفتاب و دو گل هر یکی گرفته بچنگ . فرخی . ◄ (صوت ) چه خوب . فرخا : فری خوی آن بت که وقت شراب همه مدحت خواجه خواهد ز من . فرخی . کیست کو رای تو دیده ست و نمانده ست شگفت کیست کو روی تو دیده ست و نگفته ست فری . قطران . فری آن قد و آن زلفش که گویی فروهشته ست بر شمشاد شمشاد. زینبی . ◄ شگفت : فری زآن تندرست زرد و آن فارغ دل گریان شگفت آن راستگوی گنگ و آن قوت کن لاغر. مسعودسعد. خال ز غالیه نهد هر کس روی سیب را خال ز خون نهاده ماه اینت مشاطه ٔ فری . خاقانی . ◄ خوشا. زها. حبذا : فری آن فریبنده زلفین مشکین فری آن فروزنده رخسار دلبر. فرخی .