فضایل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فضایل . [ ف َ ی ِ ] (ع اِ) ج ِ فضیلة. (یادداشت مؤلف ). برتریها. هنرها. فزونیها در دانش . (فرهنگ فارسی معین ) : اندر فضایل تو قلم گویی چون نخله ٔ کلیم پیمبر شد. منجیک ترمذی . حدیث او معانی در معانی رسوم او فضایل در فضایل . منوچهری . این قدر از فضایل این پادشاه تقریر افتاد. (کلیله و دمنه ). ذکر فضایل او در افواه خاص و عام افتاده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از حدایق جد و هزل و حقایق فضایل و فضل ریان گشته . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از فنون فضائل حظی وافر داشت . (گلستان ). گر کان فضایلی وگر دریایی بی راحت خلق باد مپیمایی . سعدی . سعدی از این پس نه عاقل است نه هشیار عشق بچربید بر فنون و فضایل . سعدی . تحصیل عشق و رندی آسان نموداول جانم بسوخت آخر در کسب این فضایل . حافظ. - فضایل اربعه ؛ حکمت، شجاعت، عفت و عدالت . (یادداشت مؤلف ). رجوع به «فضایل اربعه » در غیاث اللغات شود. ◄ مدایح خلفای راشدین . مقابل مناقب که مدایح ائمه ٔ شیعه است . (از فرهنگ فارسی معین ). - فضایل خوان ؛ مداح خلفای راشدین . مقابل مناقب خوان . (فرهنگ فارسی از کتاب النقض ).