فضا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فضا. [ ف َ ] (ع اِ) مخفف فضاء. میدان و عرصه . (از ناظم الاطباء) : تنگ بد بر ما فضای عافیت بی هیچ جرم این چنین باشد اذا جاء القضا ضاق الفضا. سنائی . اجزات چون بپای شب و روز سوده شد تاوان طلب مکن ز قضا در فضای خاک . خاقانی . ◄ جای وسیع و فراخ . بطور کلی مکان : روح القدس خریطه کش او در آن طریق روح الامین جنیبه بر او در آن فضا. خاقانی . با غبار صیدگاه شاه گر تعظیم هست ز آهوان مشک ده، صد تبتش در یک فضا. خاقانی . باور از بخت ندارم که تو مهمان منی خیمه ٔ سلطنت آنگاه فضای درویش . سعدی . که ناگه دهل زن فروکوفت کوس بخواند از فضای برهمن خروس . سعدی . قرب صدهزار مرده ٔ کفار بر فضای آن مصاف بر زمین انداختند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ جای تهی : در تنگ بینم توکل سرا را ولیک از درون جز فضایی نبینم . خاقانی . ◄ فلک . آسمان . هوا : فضا به بوالعجبی تا کیت نماید لعب بهفت مهره ٔ زرین و حقه ٔ مینا؟ خاقانی . ◄ گشادی و فراخی هوا. ◄ وسعت . ◄ پیشگاه و صحن . (ناظم الاطباء). رجوع به فضاء شود. ◄ (اصطلاح جغرافیا) مکانی که کره ٔ زمین در منظومه ٔ شمسی اشغال میکند. (فرهنگ فارسی معین ).
فضا. [ ف َ ] (ع اِ)دانه ٔ مویز مانند فصی با صاد. (از اقرب الموارد).