فلکه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فلکه . [ ف َ / ف ِ ک َ / ک ِ ] (از ع، اِ) چرخه ٔ ریسمان . (منتهی الارب ). فادریسه، و آن چوبک مدور میان سوراخ بود که بر ستون خیمه نهند. (غیاث ). گرده ٔ چوب یا چرمی است که سر دوک یا عمود خیمه از آن میگذرد. (حاشیه ٔ شرفنامه ٔ نظامی ) : طناب خیمه گسسته گشت و فلکه برسرش رسید و از آن بمرد. (مجمل التواریخ و القصص ). رو که ز میخ سرای پرده ٔ قدرت فلکه ٔ این نیلگون خیام برآمد. خاقانی . گردون برای خیمه ٔ خورشید فلکه ای است از کوه و ابر ساخته پادیر و سایبان . حافظ. ◄ قرص کوچک سوراخ دار که در دوک چرخ میکشند. (غیاث ). چوبی دایره شکل است که ریسمانهای تابیده شده در گرد دوک بالای آن پیچیده میشود.
فلکه . [ ف َ ل َ ک َ / ک ِ ] (از ع، اِ) میدان یا محوطه ای که چند خیابان بدان منتهی شود. (فرهنگ فارسی معین ). میدانی که بشکل دایره باشد و محاط باشد به ابنیه ای ازقبیل خانه ها و دکانها. (یادداشت مؤلف ). میدانی که گردبرگرد آن خانه باشد. (یادداشت دیگر). ◄ چوبی دراز بر ستبری ساعد و بر میان آن دوالی که دوتن دو سر آن چوب بگیرند و پای مجرم بر آن دوال نهاده و چوب را پیچند تا پای در آن محکم شود و سومی با ترکه بر کف پای ها زند. (یادداشت مؤلف ). رجوع به فلک شود. ◄ بادریسه ٔ دوک . (یادداشت مؤلف ).