فم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ) [ ع. ] (اِ.) دهان ؛ ج. افواه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ) [ ع. ] (اِ.) دهان ؛ ج. افواه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فم . [ ف َ ] (اِ) چادری باشد که نثارچینان بر سر چوب بندند و بدان از هوا نثار ربایند. (برهان، لغات ملحقه ٔآخر کتاب ). مصحف فخم است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
فم . [ ف َ ] (اِخ ) دهی است از بخش طرخوران شهرستان اراک که از قصبات قدیمی وآباد این ناحیه است . آب مشروب و زراعتی آن از پانزده رشته قنات تأمین میشود. این قصبه دارای بناهای تاریخی کهنه ای است که از جمله ٔ آنها مسجد شش ناو، مسجد جامع، امامزاده ای از بناهای سال ١٠٦٦ هَ . ق .، مقبره ٔ ابوالعلاء از سال ١٠٧٣ هَ . ق .، قلعه ٔ خرابه بنام قلعه ٔ گیو و جز آن . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
فم . [ ف ُم ْ م َ ] (ع حرف ربط) سپس . حرف عطف است .لغتی است در ثم . (منتهی الارب ). رجوع به ثُم َّ شود.