فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در غمزه مستانه ساقی چه شرابست کز نشأه آنجان جهان مست و خرابست هشیار نه یک زاهد و مخمور نه یک مست مستستتر و خشک جهان اینچه شرابست عشقست روان در رک و در ریشه جانها ذرات جهان مست ازین باده ناب است از عشق زمین جام شرابی است لبا لب وین چرخ نگونسار برین جام حباب است جان میطلبد غمزهات ای ساقی مستان پیمانه ما پرنشده است این چه شتاب است از چشم سیه مست تو هستند جهانی زان میکده ویران و خرابات خراب است مگذار که یکذره بماند زوجودش خورشید دل آرای ترا فیض نقابست