فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دمبدم دل ما را از الست پیغام است از بلی بلی جانرا تازه تازه اسلامست خاص مینه پندارد کاین بروز اول بود بعد از آن سخن بگسست این عقیده عامست گوش هر خدا بینی مستمع بود از حق وانکه او نمیبیند بیگمان که او خامست هر دو کون را ایزد دم بدم در ایجاد است خلق راست راز کن مستی که بیجام است بهر صید جان پاک دامها کنند از خاک تا شود به از املاک یا رب این چه انعامست مرغهای جان آید در شباک تن افتد در بلا شود پخته زانکه بیبلا خام است فوج فوج از آن عالم آورند جانها را تا کدام ناکام و تا کدام را کامست زمره سعید آیند زمره شقی گردند تا چه در قضا رفته تا چه هر کرا نامست زآتش غم عشقی جان و دل نشد پخته ساز ره نکردی فیض کار بارو تو خامست