فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۹۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان ندارد جز تو کس یا مستغاث خسته را فریاد رس یا مستغاث خسته دل در غم تو بسته چند ناله چون جرس یا مستغاث هر دمم خاری زند در دل خسی بکسلم زین خار و خس یا مستغاث مرغ جان را بال همت برگشای تا بپرد زین قفس یا مستغاث میرباید دل زمن هر دم بتی هم تو گیرش باز پس یا مستغاث محو خود کن فیض را تابی رخت بر نیارد یکنفس یا مستغاث رحم کن بر بیدل بیچاره کو ندارد جزتو کس یامستغاث