فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شدیم بار کش ره زن هوا بعبث وفا بعهد نکردیم با خدا بعبث براه حق نزدیم از سر وفا قدمی بجد وجهد شدیم از پی هوا به عبث عنان خود بکف آرزوی دل دادیم تمام صرف هوس گشت عمر ما بعبث زبهر دنیی کانرا اساس پر نقشی است بسی بدوش کشیدیم بارها به عبث گذاشتیم زکف زاد آخرت را خام بسوختیم به بیکار خویش را به عبث فتادی از پی لذات بیبقا شب و روز تمام عمر توای فیض شد هبا بعبث گمان ندارم ازین بحر بیکران برهیم چو میزنیم در این موج دست و پا بعبث