فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بمهر تو دادم دل و جان عبث بعشقت گرو کردم ایمان عبث زدین و دل من چه حاصل مرا گرفتی هم این را و هم آن عبث چه میخواهی از جانمای بیوفا چه دای دلم را پریشان عبث دل اقلیم دین جلوهات تاخت کرد بسی خانه شد از تو ویران عبث بیک عشوه دل فریب خوشت دل عالمی شد پریشان عبث بجانت که دست از اسیران بدار مکن جور بر ناتوانان عبث دل من بود آن دلای فیض بس مریز اشگ بر روی سندان عبث