فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۰۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این جهان بیبقا هیچست هیچ هر چه میگردد فنا هیچست هیچ گرجهانرا سر بسر بگرفته چون نمیماند بجا هیچست هیچ شد مرا یک نکته از غیب آشکار در دو عالم جز خدا هیچست هیچ گرنه سردر راه عشق او رود آن سرکمتر زپا هیچست هیچ گرنه صرف طاعت و خدمت شود حاصل این عمرها هیچست هیچ گرنه سوزد جان و دل در عشق او در تن این افسردها هیچست هیچ دل بعشق گلرخانای دل مده مهر یار بیوفا هیچست هیچ صحبت بیگانگان بیگانگیست جز ندیدم آشنا هیچست هیچ گر سخن گوئی دگر از حق بگو فیض جز حرف خدا هیچست هیچ