فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۰۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در تنم دل خون شد از دلهای کج سینهام بریان شد از آرای کج میکند هر لحظه چندین فتنه راست این فسون دیو در دلهای کج از زبان این، سخن در گوش آن میرود چون کفش کج در پای کج در بدن از دل سرایت میکند قوم کج دلراست سرتاپای کج چشمشان کج گوششان کج کج زبان فعلشان کج قولشان کج رای کج کج برآید بر زبان و چشم و گوش چون بود در سینها دلهای کج پیشوا چون کج بود پیرو کج است کج سرانرا نیست جز دمهای کج سوختم تاچند بینم زین خران انتصاب قامت دلهای کج از کجیهای کجان افلاک راست کجروی آئین و سر تا پای کج راستی خواهی نیارم دید فیض بیش ازین دلهای کج آرای کج