فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای که چون عمر میروی بشتاب خستگانرا به غمزه دریاب گروفا میکنی بوعده قتل کارم از دست میرود بشتاب غم تو راحت دل غمگین عشقت آرام سینهای کباب بیخودم کن از آن لب میگون تشنه را به جرعه دریاب شب نشستم بیاد ابرویت پشت بر خواب و روی در محراب عاشقانرا سر غنودن نیست دیده بیدلان ندارد خواب خواب در چشم من چه سان آید چون دمی نیست خالی از سیلاب بر رخم بسته تا بکی در وصل افتتح یا مفتح الابواب فیض آندم بدوست پیوندی که نباشی تو در میانه حجاب