فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما ز مافوق فلک در بحر و بر افتادهایم در تک این بحر اخضر چون گهر افتادهایم جامه نیلی کرده و بر حال ما بگریسته تا چو اشک این آسمان از نظر افتادهایم گرچه اسرار دو عالم در دل ما مضمر است لیک از خود در دو عالم بیخبر افتادهایم میبرند از نخل عمر ما ثمر گر عالمی بهر خود در باغ دنیا بیثمر افتادهایم هان بیا تا عیب هم پوشیم چون دلق و کلاه تا بکی در پوستین یکدیگر افتادهایم بر فلک بنهیم پا پس کاروانرا سر شویم گرچه در راه خدا بیپا و سر افتادهایم رو بشهرستان قرب آریم از صحرای بعد دوستان بهر چه دور از یکدیگر افتادهایم رهنماای رهنما و دستگیرای دستگیر بیدلیل و زاد و مرکب در سفر افتادهایم فیض را یا رب مدد کن تا بعلیین رسد چند در سجین بیهر شور و شر افتادهایم