فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلی داشتم رفت از دست من کجا آید آن یار در شست من نه بشناختم قدر والای دل ربود از کفم طالع پست من همه تار و پودم ز دل رسته بود کنون رفت آن مایه هست من دلی را که پرورده عقل بود فکند ان هوای زبر دست من ز دست هوا جام غفلت کشید کی آید بهوش این سر مست من گشادم ره طبع و بستم خرد فغان از گشاد من و بست من مگر حق گشاید دری فیض را و گرنه چو میآید از دست من