فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۸۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ایکه درد مرا دوا کردی وعده قتل را وفا کردی تیر بر دل زدی و بر جان خورد شد صواب آنچه را خطا کردی دل ربودی و جان فدای تو شد هر دو کارم بمدعا کردی کردی از خرمیم بیگانه باغم و دردم آشنا کردی غمزهات کرد رخنه در دل من در دل من بغمزه جا کردی یک نگاهت مرا ز من بستد میندانم دگر چها کردی فیض را سوختی در آتش عشق بود و همیش را فنا کردی