فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل آواره را در کوی خود آوارهتر کردی من بیچاره را در عشق خود بیچارهتر کردی دلم خو کاره ذوق شراب حسن خوبان بود ز چشم و لب شرابم دادی و خو کارهتر کردی ز مردم چشم مستت خون دل میخورد مژگانرا بزهر آلودی و آنمست را خونخوارهتر کردی دل مردم ربودن بیخبر هاروت نتواند ازو این غمزه را در دلبری سحارهتر کردی بغیر از عشق مه رویان نمیکردم دگر کاری تو کردی کارها با من مرا این کارهتر کردی بچشم دانشت نظاره بودم تاکنون اکنون ز بینش سرمه بخشیدیم نظارهتر کردی نگاهت هر زمان از فیض نوعی میرباید دل مگر چشمانت را در دلبری عیارهتر کردی