فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یا من هو اقرب بیمن حبل و ریدی فی حبک فارقت قریبی و بعیدی کندم دل از اغیار و بدادم بتوای یار زانروی که قفل دل ما را تو کلیدی من سافر لاید له زاد بلاغ الا سفری عندک زادی و مزیدی انعامک قدتم و احسانک قدغم عصیانک یا رب بنا غیر سدیدی ان نحن عصینا فیه معترفو نا غفرانک یا رب لنا غیر بعیدی تو دوختی آن را که بیهوده بریدیم هم دوخته بیهده ما تو دریدی چون خواهش تو خواهش ما را نگذارد خواهی بتو دادیم کن آنرا که مزیدی زیر قدم تو شد خاک سر فیض تا بشنود از تو شهدائی و عبیدی