فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مست و بیپروا بیغما میروی لا اوحش الله خوب و زیبا میروی غارت جانهاست مقصود دلت تا بعزم صید دلها میروی میروی و همرهت دلهای ما تا نه نپنداری که بیپا میروی میروی و صد هزاران دل ز پی در خیالت آنکه تنها میروی میروی و شهر ویران میشود شهر صحرا میشود تا میروی شهر صحرا گشت و صحرا شهر شد تا ز منزل سوی صحرا میروی هم تماشای خودت خوشتر بود گر بسیری یا تماشا میروی جان و دل خواهم بقربانت کنم یکنفس میایستی یا میروی فیض در گرد رهت مشگل رسد تند و تلخ و چست و زیبا میروی