فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوشا فال آن کو دوچارش شوی خوشا حال آنکو نگارش شوی خوش آن بیدلیرا که پرسش کنی خوش آن بیکسیرا که یارش شوی خوش آشفتهایرا که آئی برش قرار دل بیقرارش شوی شفا یابد آن دردمندی که تو انیس دل سوگوارش شوی خوشا روز آن عاشق زار، تو شبی آئی و در کنارش شوی چه بیخود شود از لب و چشم تو تو هوش دل هوشیارش شوی شوی گاه خورشید روز خوشش گهی شمع شبهای تارش شوی کند فیض چون جان بقربان تو را خوش آنکو تو شمع مزارش شوی چه میآئی ایجان درین خاکدان خوشا حال تو گر نثارش شوی