قارس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قارس . [ رِ ] (ع ص ) سرمای سخت و فسرده . (منتهی الارب ). سرمای سخت . (آنندراج ). اصبح الیوم الماء قارساً؛ ای جامداً. (ناظم الاطباء). ◄ دیرینه از هرچیز. (منتهی الارب ). قدیم و دیرینه از هر چیزی . (ناظم الاطباء).
قارس . (معرب، اِ) کبر است . (فهرست مخزن الادویه ). مصحف «قرسیون » است . (دزی ج ٢ ص ٣٢٦).