قارونی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قارونی . (اِخ ) سید ناصربن سلیمان قارون . بحرانی، شاعری بزرگ و ادیبی سخنور بوده در شعر و نثر دستی توانا داشته است . جعفربن کمال الدین بحرانی گوید، روزی در مسجد سدره در قریه ٔ حد حفص از قرای بحرین در مجلس درس و بحثی نشسته بودم و عالم و دانشمند عصر سید حسین بن عبدالرؤف در همان مجلس نشسته بود و پهلوی او سید ناصر قارونی قرار داشت ویکی از مدرسین کتاب مشهور قواعد را قرائت میکرد و سپس داستانی از او آورده است . وی هنگامی که در یکی ازسفرها در کشتی نشسته و طوفان سهمگینی کشتی را به کام امواج خروشان سپرد و هرآن بیم غرق شدن میرفته اشعاری سروده است که این چند شعر از آن است : خلیلی لو ذقت النبأ قبل هذه و حدثنی عنها الصدیق المصدق لعمرکما لم ارتحل قید اصبع ولو کنت احیی بالرحیل و ارزق فلا تسلا عنی فانی میت بلا مریة و الملتقی یوم تخلق فان عشت حیاً ثم عدت لمثلها فانی اخوالخرقاء بل انا اخرق . (از سلافة العصر صص ٥٢٢ - ٥٢٥).
قارونی . (ص نسبی ) نسبت است به قارون . - گنج قارونی ؛ گنج قارون : که این موهبت از خداوند ما را به از گنج قارونی و شایگانی است . (سندبادنامه ص ٢٣١).