قبع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قبع. [ ق َ ] (ع مص ) قِباع . بینی فشاندن خوک . ◄ تاسه افتادن، گویند: قبع الرجل قبعاً؛ تاسه افتاد او را. ◄ قَبَعَ المَزادةَ، دهان توشه دان به درون نوردیده، خورد آب را. یا گوشه ٔ توشه دان به دهان در کرد و نوشید. رجوع به قِباع شود. ◄ پست کردن سر در سجده . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) بانگ و فریاد. ◄ بانگ پیل . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
قبع. [ ق ُ ب َ ] (ع اِ) خارپشت . ◄ جانورکی است دریائی . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
قبع. [ ق ُ ] (ع اِ) کرنای و بوق . (منتهی الارب ).