قبول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قبول . [ ق ُ ] (ع اِمص ) خوبی . ◄ جمال . ◄ (اِ) هیأت و لباس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) وزیدن باد صبا. (آنندراج ). ◄ پیش آمدن . (آنندراج ).
قبول . [ ق َ ] (ع مص ) پذیرفتن . ◄ دلو را از ساقی گرفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اِمص ) پذیرائی . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) مام ناف . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ باد صبا از آن جهت که ضد دبور است . یا آن که مقابل در کعبه شرفهااﷲ میوزد. یا آن که مقبول طبایع و نفوس است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (ص ) در فارسی اکثر به معنی مقبول آید و با لفظ افتادن و کردن استعمال نمایند. (آنندراج ) : ای کز کمال حسن تو حیران شده عقول در سینه ها عزیزی و در دیده ها قبول . میرحسن دهلوی (از آنندراج ). نیست غیر از ناقبولی سازگار راستان میخورم خون همچو تیر از دل پسندیهای خویش . ملا مفیدبلخی (از آنندراج ). ◄ زیبا. خوب . ◄ (اِمص ) خوبی . (منتهی الارب ). ◄ جمال . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اِ) هیأت و لباس .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).