واژه جو

قحز

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

قحز. [ق َ ] (ع مص ) برجستن و بی آرامی کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گویند: قحز قحزاً؛ برجست و بی آرامی کرد. (منتهی الارب ). ◄ زدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گویند: قحزه بالعصا؛ زد او را به چوب دستی . ◄ بر زمین افکندن . ◄ مرده وار برافتادن . ◄ انداختن . گویند: قحز السهم ؛ انداخت تیر را پس پیش روی وی افتاد. (منتهی الارب ). ◄ کمیز انداختن سگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ).

معنی قحز | واژه جو