واژه جو

قحوم

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

قحوم . [ ق ُ ] (ع مص ) خویشتن را بناگاه در کاری افکندن بی اندیشه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اقتحام .

قحوم . [ ق َ ] (ع ص ) پیر فرتوت . ◄ محالةٌ قحوم ٌ؛ چرخ زودروان . (منتهی الارب ).

معنی قحوم | واژه جو