واژه جو

قریحی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

قریحی . [ ق َ ] (اِخ ) خالدبن ربیعةبن قطن بن قریح . از نامداران تیره ٔ قریحی است . وی به دست منصور به قتل رسید. (از اللباب فی تهذیب الانساب ).

قریحی . [ ق َ ] (ص نسبی ) نسبت است به قریح بن منخل بن ربیعةبن قبیصة، و آن تیره ای است از سامةبن لؤی . (اللباب فی تهذیب الانساب ).

معنی قریحی | واژه جو