قلعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلعی . [ ق َ ] (معرب، ا) رصاص قلعی فلزی است که مس گران مس سرخ را با آن سپید کنند و آن معرب کلهی است . (از المعرب جوالیقی ). نسبت است به قلع و آن نام معدنی است که از وی ارزیز خالص خیزد. (آنندراج ) : دست بر این قلعه ٔ قلعی برآر پای در این ابلق ختلی درآر. نظامی . ننمایم و بنمایم چون قلعی آیینه بنمایم و ننمایم آیم بسراب اندر. نعمت خان عالی (از آنندراج ).
قلعی . [ ق َ ل َ عی ی ] (ص نسبی ) نسبت است به شهری بنام قلعه . (از انساب سمعانی ) (لباب الانساب ).
قلعی . [ ق َ عی ی ] (ص نسبی ) نسبت است به قلعه ٔ عبدالسلام . (منتهی الارب ).