قلیه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلیة. [ ق ِل ْ لی ی َ ] (ع اِ) همه . (منتهی الارب ). جماعت . (اقرب الموارد). گویند جأوا بقلیتهم ؛ ای بجماعتهم و لم یدعوا ورائهم شیئاً. اکل الضبب بقلیته ؛ ای بعظامه و جلده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قلیة. [ ق ِل ْ لی ی َ ] (ع اِ) بنائی است شبیه معبد ترسایان . (منتهی الارب ). شبه الصومعه . (اقرب الموارد).
قلیه . [ ق َ لی ی َ ] (ع اِ) گوشت بر تابه بریان کرده شده و به استعمال گوشتی که در روغن میان دیگ بریان کرده نانخورش سازند. (غیاث اللغات از کشف و منتخب بحر الجواهر). ج، قلایا. (مهذب الاسماء). خورشی است که در آن گوشت هست و اقسامی دارد مثل قلیه ٔ اسفناج و قلیه ٔ آلوچه . (فرهنگ نظام ). قطعه هایی از گوشت که سرخ کنند با پیاز و برخی از سبزیجات، طعامی است از گوشت و پیاز و کدو یا اسفناج یا بادنجان . (یادداشت مؤلف ). در تداول امروز فارسیان این کلمه با تخفیف یاء بکار میرود : قلیه کردم دوش و آوردم به پیش تا بخوردند آن دو، مأکول نهنگ . علی قرط. روی زی محراب کی کردی اگر نه در بهشت بر امید نان و دیگ قلیه و حلواستی . ناصرخسرو. از حلق چون گذشت شود یکسان با نان خشک قلیه هارونی . ناصرخسرو. هر روز قلیه فرمودمی از کوک تا خواب من تمام شد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). کی خالی از مروت و فارغ ز مردمی مُردم ببوی قلیه ٔ همسایه در وثاق . سعدی . تا تو دربند قلیه و نانی کی رسی در بهشت رحمانی . اوحدی . یکی از دیگری پرسید که قلیه را بقاف کنند یا بغین گفت قلیه نه بقاف کنند نه بغین قلیه به گوشت کنند. (منتخب لطایف عبید زاکانی چ برلن ص ١٤٠). وصف تتماج پر از قلیه چه شاید کردن که به هربرگ نبشته ست هزاران اسرار. بسحاق اطعمه . - قلیه ٔ انتظار ؛ کس را در قلیه ٔ انتظار گذاشتن است . - قلیه پتی . رجوع به همین مدخل شود. - قلیه سغدی ؛ طعامی که از گوشت و چرب روده و تخم مرغ پزند. (ناظم الاطباء).. - قلیه قورمه کردن کسی ؛ کنایه از پاره پاره کردن او را. - قلیه کردن یخ و امثال آن ؛ بقطعات خرد شکستن در آب یا بشرابی دیگر. ترکیب ها: - قلیه ٔ اسفناج . قلیه ٔ بادنجان . قلیه ٔ کدو. قلیه ٔ ترش . قلیه ٔ برنج : عقل عاجز شده از قلقله ٔ قلیه برنج گشته در کُنه چنین لقمه بسر چون پرگار. بسحاق اطعمه .