قنداق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قنداق . [ ق ُ ] (ترکی، اِ) چوبی باشد یا نال به تفنگ وصل کنند و مثل دسته بود برای تفنگ و بدین معنی غالباًمعرب کنده است . (آنندراج ). چوبی را گویند که بطریق ناوچه تراشیده میل تفنگ را در آن گذارند. (سنگلاخ ). - قنداق تراش ؛ آنکه قنداق تفنگ تراشد. - قنداق ساز ؛ سازنده ٔ قنداق تفنگ . - قنداق سازی ؛ عمل ساختن قنداق تفنگ . - ◄ دکان قنداق ساز. ◄ جامه ای که طفل نوزاد را در آن پیچند و بعضی گویند که طفل را در گهواره بدان بندند، و بعضی غندق خوانند و ظاهراً ترکی است . (آنندراج ). بمعنی قماط باشد که اطفال نوزاییده را بر آن پیچند. (سنگلاخ ). - امثال : دست از قنداق درآوردن ؛ کنایه از اینکه حقیر وکوچکی نسبت به مقامی عالی و بزرگ مقاومت نشان دهد.