قیام کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قیام کردن .[ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برخاستن . ایستادن : قیام خواستمت کرد و عقل میگوید مکن که شرط ادب نیست پیش سرو قیام . سعدی . - قیام کردن به کاری ؛ آن را بنحو شایسته انجام دادن : در این مقام اگر می مقام باید کرد به کار خویش نکوتر قیام باید کرد. ناصرخسرو. و به ایفای نذور و نوافل قیام کرد. (سندبادنامه ص ٢٧٩). ◄ شورش کردن . انقلاب کردن . کودتا کردن .