لال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لال . (ص ) زبان گرفته . (برهان ). بی زبان . مقابل گویا. که گفتن نتواند. که گفتن نداند. اَخرَس . گنگ . اَبکم . بکیم . (منتهی الارب ) : روزی به بدش هر که سخن گفت زبانش هر چند سخن گوی و فصیح است شود لال . فرخی . من جز که به مدح رسول و آلش از گفتن اشعار گنگ و لالم . ناصرخسرو. گاه سخن بر بیان سوارِ فصیحیم گاه محال و سفه پیاده و لالیم . ناصرخسرو. از آن پس کم فصاحت بنده گشته ست چگونه بنده باشم پیش لالی . ناصرخسرو. پسری داشت لال و نابینا پیش آورد که دعا کن . (قصص الانبیاء ص ١٩٠). آن پیرزن می آمد و آن پسر لال و زن و کودکی بر دوش گرفته . (قصص الانبیاء ص ١٩١). بجنب قدر رفیعش مدار انجم پست به پیش رأی منیعش زبان حجت لال . انوری . گوش آن کس نوشد اسرارجلال که چو سوسن ده زبان افتاد لال . مولوی . ◄ رنگ سرخ . (برهان ). به معنی رنگ سرخ مشترک است میان فارسی و هندی . (غیاث ) : دو لب چو نار کفیده دو رخ چو سوسن سرخ دو رخ چو نار شکفته دو لب چو لاله ٔ لال . عنصری . ◄ (اِ) لعل . بلخش . بدخشی . نام جوهری است گرانمایه که رنگ آن سرخ باشد و بهترین اجناس آن از کوه بدخشان حاصل شود و معرب آن لعل است . (جهانگیری ). لعل و آن گوهری است گرانمایه که معدن آن در بدخشان است و به عربی لعل گویند و بعضی گویند لعل معرب لال است . (برهان ). صاحب آنندراج گوید. در رساله ٔ خواص جواهر گفته لعل در روزگار قدیم نبوده وقتی به زلزله کوهی خراب شد و لعل پدیدار آمد و آن گوهر به هفت لون متغایر است و بهترین آنها رنگ رمانی است از این جهت لعل را لال گویند که سرخ است و همچنین لاله و لالکاکه در اصل لال لکا بوده یعنی سرخ سختیان و لالس نوعی از بافته ٔ ابریشمی است سرخ رنگ مخفف لال لاس مرکب از لال مذکور و از لاس که نوعی است از ابریشم فروتر از انواع دیگر. (آنندراج ).
لال . (اِخ ) نام جد پدر احمدبن علی بن احمد فقیه و جعدی و مازنی و غفاری . (منتهی الارب ).
لال . (اِخ ) نام قلعتی به طبرستان . (طبقات ناصری، از تاریخ جهانگشای جوینی حاشیه ٔ ص ١٩٩ ج ٢) .