لامحال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لامحال . [ م َ ] (از ع، ق مرکب ) مخفف لامحالة. ناچار. ناگزیر : تا دستگیر خلق بود خواجه لامحال او را بود خدا و خداوند دستگیر. منوچهری . رنج مبر تو که خود به خاک یکی روز پُرّ کنندش بلامحال و محاله . ناصرخسرو. تا فرود آئی به آخر گرچه دیر بر در شهر نُمیدی لامحال . ناصرخسرو.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی