لامحاله
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ لِ) [ ع. لامحالة ] (ق مر.) ناچار، ناگزیر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ لِ) [ ع. لامحاله ] (ق مر.) ناچار، ناگزیر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لامحاله . [ م َ ل َ ] (ع ق مرکب ) به معنی نه تدبیر و چاره . ناچار. ناچاره . بناچار. لاجرم .ناگزیر. لابداً. لابُد. (مجدالدین ). هرآینه . باری . (در تداول عامه ) اقلا. صاحب غیاث اللغات آرد: معنی این لفظ این است که نیست بازگردیدن و در اصل چنین است : «لامحالة من هذاالامر»؛ یعنی نیست بازگردیدن از این کار.پس خلاصه ٔ معنی لامحاله بالضرور است . (از ترجمه ٔ مشکوة شریف ). و کسانی که میم را مضموم خوانند و در آخر هاء را ضمیر دانند غلط [ رفته اند ] و در سراج و منتخب نوشته که محاله بفتح میم به معنی چاره و گزیر و لامحاله به معنی ناچار و ناگزیر بود. - انتهی : تا کی از این گنده پیر شیر توان خورد سرد بودلامحاله هر چه بود سرد. منوچهری . گر بخرّم هیچکس را از گزاف همچو ایشان لامحاله من خرم . ناصرخسرو. که جوهری ز عرض لامحاله خالی نیست جز این نباشد دل برگمار و ژرف گمار. ناصرخسرو. و شراب صرف پیران را و خداوندان فالج ... را سودمند بود و لاغر و محرور را زیان دارد لامحاله . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چون گل بر دیوار زنی اگر درنگیرد نقش آن لامحاله بماند. (مرزبان نامه ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی