لایق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لایق . [ ی ِ ] (ع ص ) درخورِ. سزا. سزاوار. شایان . شایسته ٔ. برازنده ٔ. زیبا. (زمخشری ). ازدرِ. زیبنده ٔ.زیبای ِ. برازای ِ. برازا. جدیر. حقیق . قمین . خلیق . حری . قَرف . (منتهی الارب ). بابت ِ. مستوجب : نگونسار آویزم او را به چاه که چاهست اورا بلایق نه گاه . فردوسی . آنچه لایق است ازو درباب خلق به ظهور آید و عدالت در قضیه ٔ او پیدا گردد. (تاریخ بیهقی ص ٣٠٧). روانت بی خبر ماند از حقایق ترا فردوس باقی نیست لایق . ناصرخسرو. و به حال خردمند آن لایقتر که همیشه طلب آخرت را بر دنیامقدم دارد. (کلیله و دمنه ). بصواب آن لایقتر که بر معالجت مواظبت کند. (کلیله و دمنه ). امّا به مروت و حریت آن لایقتر که مرا بدین آرزوها برسانی . (کلیله و دمنه ): من عاشق زار تو چنانم که مپرس تو لایق عشق من چنانی که مگوی . خاقانی . هجر و وصل آن تست هرچه خواهیم آن ده لایق من آن باشد کاختیار بگذارم . عطار. دل و جان بر، چو لبت آن دارد کین همه لایق آن می یابم . عطار. نیست لایق عز نفس و مرد غر نیست لایق مشک و عود و کون خر. مولوی . آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد هر کسی را هرچه لایق بود داد. سعدی . لایق قدر علما نباشد خودرا متهم گردانیدن . (کلیات، گلستان چ مصفا ص ٩١). گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهم که از ما خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی . سعدی . میخواستمت پیشکشی لایق خدمت جان نیز حقیر است ندانم چه فرستم . سعدی . نه هر فرقی سزای تاج شاهی است نه هر سر لایق صاحب کلاهی است . امیرخسرو دهلوی . چه خوش نکته ای گفته اند اهل هند کزین خوبتر هیچ گفتار نیست هنرمند باید که باشد چو پیل کزین نوع هر جای بسیار نیست . به بیشه درون یا به درگاه شاه که او لایق اهل بازار نیست . ابن یمین . - امثال : به هر کس هر چه لایق بود دادند . چه آشی باشد که لایق قدح باشد . لایق آب ریختن بدست او نیست . لایق جفت کردن کفش او نیست . لایق نهادن تره برخوان او نیست . لایق هر خر نباشد زعفران . (جامعالتمثیل ).