لباچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لباچه . [ ل َ چ َ / چ ِ ] (اِ) حلقه ای از ریسمان که بر لب اسب و خر بدفعل نهند و پیچند. لباشه . لبیشه . لویشه . لبیشن . لواشه . لباشن . رجوع به هر یک از این مدخلها شود : لبش از هجو در لباچه کشم تا بخندند از او اولواالالباب . سوزنی .
لباچه . [ ل َ چ َ / چ ِ ] (اِ) بالاپوش و فرجی باشد. (برهان ). ظاهراً نوعی است از قبا. (غیاث ). صاحب آنندراج گوید: فرجی یعنی جامه ای که پیش آن دریده باشد و به معنی جبه و خرقه نیز استعمال میشود چنانکه مولوی گفته : صوفیی بدرید جبه از حَرَج وز دریدن پیشش آمد صد فرَج کرد نام آن دریده فرَجی این لقب شد فاش زان مرد نجی . و اثیر اومانی گفته به معنی دریده : چو غنچه ها شکمش را کند لباچه قضا. (آنندراج ). و به معنی جبه و خرقه نیز استعمال میشود. جامه ٔ پیش باز : مختار در وقت بانگ کرد که دواچه و لباچه بیارید که سرما می یابم و یمکن که تبم آمد و سر بنهاد و خود را بپوشانید و چنان نمود که رنجورم . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). زید از تو لباچه ای نمی یابد تا پیرهنی ز عمرو نستانی . ناصرخسرو. چون شیخ از نشابور به میهنه آمد لباچه ٔ صوف سبز از آن خویش به شیخ بونصر داد. (اسرارالتوحید ص ١٠٩). یکی از آتش جور سپهر بازم خر که از تجاسر آن همچو دیگ میجوشم عجب مدار که امروز مر مرا دیده ست در آن لباچه که تشریف داده ای دوشم ز بهر خسرو سیارگان همی خواهد که عشوه ای بخرم وان لباچه بفروشم . انوری . کرد آفتاب و صبح کلاه و لباچه ام این زرکش مغرق و آن زرنگار کرد. خاقانی . و گررسولان و پیکان بیگانه بر خوان حاضر بودی قبا و موزه و رانین پوشید و اگر نه لباچهاء ملمع. (تاریخ طبرستان ). صبح است رومی کله سبز بر سرش شب هندوی لباچه ٔ گلریز در برش . بدر جاجرمی .