لمتر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ تُ) (ص.)<BR>۱- تنبل و بی غیرت.<BR>۲- فربه، پرگوشت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ تُ) (ص.) ۱- تنبل و بی غیرت. ۲- فربه، پرگوشت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لمتر. [ ل َ ت ُ ] (ص ) مردم کاهل و بی رگ . ◄ فربه و پرگوشت و قوی هیکل و گنده و ناهموار. (برهان ). فربه و قوی و گنده . (غیاث ). دَکل : فربه شد عشق و زفت و لمتر بنهاد خرد به لاغری روی . سنائی . عقل جز راستگوی لمتر نیست حیله سازنده و گلوبر نیست . سنائی . آنچه دی آن پسر سر گَرَک چرخور کرد من ندیدم که در آفاق یکی لمتر کرد. سنائی . گر ضریری لمتر است و تیزخشم گوشت پاره ش دان که او را نیست چشم . مولوی . تا که زفت و فربه و لمتر شود آن تنش از پیه و قوت پر شود. مولوی . هست حیوانی که نامش اُسغُر است کو به زخم چوب زفت و لمتر است . مولوی . کریم الدین تو آن پهلونژادی که گردون را بتو باشد تفاخر. فرستادم به خدمت رقعه ای دی به دست پهلوی هنگفت و لمتر. ابن یمین . خلعت ایمان تازه بر عمیدخسته پوش تا بدان خلعت فضیلت لتره و لمتر شود. عمید لوبکی .
لمتر. [ ل َ ت َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش رامسر شهرستان شهسوار، واقع در ١٥٠٠گزی شمال رامسر بین دریا و راه شوسه . دشت، معتدل، مرطوب و مالاریائی و دارای ٢٤٠ تن سکنه ٔ گیلکی و فارسی زبان . آب آن از رودخانه ٔ صفارود. محصول آنجا برنج، مرکبات، چای و ابریشم و شغل اهالی آن زراعت است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
لمتر. [ ل ُ م ِ ] (اِخ ) فردریک . نام آکتور (هنرپیشه ) فرانسوی، مولد هاور (١٨٠٠-١٨٧٦ م .).