لمس کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لمس کردن . [ ل َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بسودن . ببسودن . برمجیدن .ملامسه . مَس ّ. پرواسیدن . بپرواسیدن . (لغت نامه ٔ اسدی ). بساویدن . پساویدن . (برهان ). و رجوع به لَمس شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
تماس گرفتن، بوسیدن، نوازش کردن، دست زدن، ناخن کشیدن، خاراندن، حس کردن مماس بودن، تماس داشتن، مجاور بودن، مالیدن، برخوردکردن ضربه زدن، درد آوردن کار کردن [دستگاه]، عمل کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
بسودن، بساویدن، پرماسیدن