لنگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لنگی . [ ل َ ] (حامص ) صفت لنگ . حالت و چگونگی لَنگ . شلی . عرج . عتب . کساحة. (منتهی الارب ) : رهواری سفینه چه بینی که گاه غرق بهر صلاح لنگی لنگرنکوتر است . خاقانی . سَخی ً، نَکَب ؛ لنگی شتر. خزعه ؛ لنگی در یکی ازدو پا. زمال ؛ لنگی شتر. کتف ؛ لنگی ستور از درد کتف .خال ؛ لنگی ستور. قزل ؛ لنگی زشت . خزعال ؛ لنگی ناقه . (منتهی الارب ). - لنگی را به رهواری (به راهواری ) پوشیدن ؛ به جلدی و چابکی عمل، عیب و نقص خود یا کاری را پنهان داشتن . با چرب دستی و چابکی عیبی راپنهان داشتن و عیب خویش به زرنگی پنهان کردن : رو رو که به یکباره چونین نتوان بودن لنگی نتوان بردن ای دوست به رهواری . منوچهری . خاموش بهتری تو مگر باری لنگی برون شَوَدْت ْ به رهواری . ناصرخسرو. خفته ای خفته و گوئی که من آگاهم کی شود بیرون لنگیت به رهواری . ناصرخسرو. یکبارگی از عاشق دوری نتوان جستن «لنگی نتوان بردن ای دوست به رهواری » . امیرمعزی . لنگی و رهواری اندر راه دین ناید نکو اسب دانش باید ارنی دور شو زین رهگذر. سنائی . برد لنگی به راهواری پیش پیشم از بس که عذر لنگ آورد. انوری . مرا اندازه ٔ تمهید عذر آن کجا باشد ولیکن چون کنم لنگی همی پوشم به رهواری . انوری . برد در عذر بس لنگی برهواری و من هر دم گناهی نو بر او بندم برای عذر بس لنگش . اخسیکتی . ورنه آخر همه برون میبرد پیش از این لنگیی برهواری . ظهیر. چو برنشستی و دادی عنان به مرکب خویش زمانه با تو برد لنگئی به رهواری . کمال اسماعیل . و رجوع به کتاب امثال و حکم ذیل (لنگی به راهواری پوشیدن ) شود. - باعث لنگی کار یا کارها شدن ؛ تعطیل آن را سبب گردیدن . - لنگی کار ؛ تعطیل آن برای نبودن افزار یا کارگر.