لنگیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ دَ) (مص ل.) لنگان لنگان راه رفتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ دَ) (مص ل.) لنگان لنگان راه رفتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لنگیدن . [ ل َ دَ ] (مص ) چون اعرجی رفتن . عرج . اعرج بودن . رفتن در حالی که به سوی وحشی خمد، نه به دیگر سوی . از یک پای صدمه دیدن و گاه ِ رفتن به یک سوی بلند و کوتاه شدن . شلیدن . شل زدن . لنگان رفتن . ظلع. قلز. (منتهی الارب ): لنگیدن کسی ؛ شلان رفتن او. شلان شلان رفتن وی : بلنگید در زیر من بارگی از او بازگشتم به بیچارگی . فردوسی . کار نیکو کند خدای، منال راه کوته کند زمانه، ملنگ . مسعودسعد. ای پسر با جهان مدارا کن وز جفاهای او منال وملنگ . ناصرخسرو. و یزید [ بن ولید ] مردی بود اسمر و نیکوروی و اندکی لنگیدی . (مجمل التواریخ و القصص ). منال کاتبی از سنگلاخ وادی فقر ملنگ وار به پایان بر این طریق و ملنگ . کاتبی . قاع الکلب قوعاناً؛ لنگید و خمید سگ . (منتهی الارب ). شک ّ؛ لنگیدن شتر. رهص ؛ لنگیدن ستور از رفتن بر سنگ . وقع؛ لنگیدن ستور. (تاج المصادر). شظی الفرس شظی ؛ لنگید اسب از غیزیدن استخوان شظی . جنب ؛ لنگیدن شتر از پهلو. هنبلة؛ لنگیدن مرد. هَنْبَل َ الرجل ؛لنگید و برفتار ددان رفت . (منتهی الارب ). - لنگیدن کسی ؛ شلان رفتن او. شلان شلان رفتن وی . ◄ لنگ کردن . (آنندراج ). - لنگیدن کاری ؛ نقصی در آن بودن که مایه ٔ تعویق و تعطیل آن است .