لک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.)<BR>۱- پارچه و لتة کهنه و پاره پاره.<BR>۲- لباسی که روستاییان پوشند، خواه نو خواه کهنه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (اِ.) قسمی رفتن شتر و اسب و جز آنها میان یورتمه و قدم.
(لُ) [ افغا. ] (ص.) گنده و ناتراشیده.
(~.) (ص.) بی دست، دست بریده، اشل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لک . [ ل َک ک ] (ع اِ) گوشت . ◄ آمیزش . (منتهی الارب ).
لک . [ ل ُ ] (اِ) لُکّه . نوعی از رفتن اشتر. قسمی از رفتن اسب و جز آن : لک رفتن، لکه رفتن . رجوع به لک رفتن و لکه رفتن در ردیف خود شود. ◄ مخفف لوک که نوعی از شتر است : شافی ز بهر... تو ترتیب داده ام خرطوم فیل و گردن بسراک و دست لک . پوربها. ◄ (ص ) اشل . اقطع. بی دست : کان جمال الملک من اهل بجستان اعجمی الاصل (او اللک بضم اللام معناه الاقطع) کانت یده قطعت فی بعض حروبه . (ابن بطوطه ). رجوع به لوک و به لنگ و لوک شود. ◄ چیز گنده را گویند و آن معروف است . (جهانگیری ). هر چیز گنده و ناتراشیده باشد. (برهان ). در افغانستان به معنی کلفت و لکی است .صاحب آنندراج گوید: در لغت ترکی نوشته که (لک بالضم ) بمعنی سطبر و گنده ترکی است . (آنندراج ). ◄ (اِ) گلوله و برآمدگی و گره که در اعضاء به هم رسد. (برهان ). گره برآمدگی بر تن . عجرة. ◄ شتالنگ که به عربی کعب گویند. (برهان ). شتالنگ باشد و آن را کله نیز گویند و به عربی کعب خوانند. (جهانگیری ). کله . (برهان ). پژول . قرّپا (در تداول مردم قزوین ). قوزک پا : محیط بر لک پایم نمی رسد به مراتب غدیر دنیا و آنگه من و غریق علایق . نزاری . ◄ پوستی نرم که عرب آن را دارش گویند. (صحاح الفرس ). ◄ ریشی که در شکم پیدا شود، چنانکه شکم را سوراخ گرداند و آن را به عربی دبیله خوانند. (برهان ). قرحه در جگر و جز آن .
لک . [ ل َ ] (اِخ ) رجوع به لکدیب شود.
مترادف و متضاد واژهدان
لکه پارچه، کهنهپارچه، لته پاره، تکهپاره باطل، بیهوده، پوچ، یاوه ابله، احمق صدهزار خسیس، لئیم پیس خال، داغ، نشان آسیب، فساد، لهیدگی