لکلکه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لکلکه . [ ل َ ل َ ک َ / ک ِ ] (اِ) سخنان هرزه و بیهوده باشد. (برهان ). لکلک . (جهانگیری ) (دزی ).
لکلکه . [ ل ِ ل ِ ک َ/ ک ِ ] (اِ) لکلک . چوبکی باشد که یک سر آن را بر دول آسیا بندند و سر دیگر آن در گلوی آسیا باشد و به وقت گردش آسیا صدائی از آن ظاهر گردد و دول به سبب آن چوب حرکت کند و گندم در گلوی آسیا ریزد. (برهان ).