ماجد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماجد. [ ج ِ ] (ع ص ) بزرگوار وگرامی و بسیارمجد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). بزرگوار. ج، ماجدون . (مهذب الاسماء). ◄ بخشنده . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ).کریم . معطاء. ج، امجاد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ نیکوخوی و جوانمرد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). نیکوخلق گشاده روی . (از اقرب الموارد). سَمِح . (اقرب الموارد) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ شی ٔ ماجد؛ ای کثیر. (از اقرب الموارد). ◄ پاک نژاد. (ناظم الاطباء).
ماجد. [ ج ِ ] (اِخ ) نامی ازنامهای خدای تعالی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
ماجد. [ ج ِ ](اِخ ) ابن سعیدبن سلطان بن احمدبن سعید البوسعیدی صاحب زنگبار. در سال ١٢٧٣ هَ .ق در اواخر ایام پدرش والی زنگبار شد و در آن وقت انگلستان با پدرش قراردادی مبنی بر آزادی تجارت و عبور و اقامت اتباع خود بسته بود. هنگامی که پدرش مرد میان وی و برادرش ثوینی بن سعید صاحب مسقط خلاف افتاد و نزدیک بود که کار بجنگ بکشد اما با وساطت انگلستان میان آنها صلح افتاد و این دستاویزی بود برای تسلط انگلستان بر بلاد زنگبار. و وی بسال ١٢٨٢ هَ . ق . درگذشت . (از الاعلام زرکلی ).