مادر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مادر. [ دِ ] (اِ) قسمی شراب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مادر. [ دَ ] (اِ) ترجمه ٔ «ام » که والده باشد. (آنندراج ). زنی که یک یا چند بچه بدنیا آورده باشد. (ناظم الاطباء). ام . والده . ماما. مام . ماد. مار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ماد. مار. پهلوی، «ماتر»، «مات » ظاهراً از «ماتا»، حالت فاعلی از «ماتر»، اوستا، «ماتر»، ارمنی دخیل، «متک » (ماده ). هندی باستان، «ماتر»، ارمنی، «مئیر»، کردی، «ماک »، مادک (مادر)، «مادک » (گاومیش ماده )، افغانی، «مور»، استی، «ماده » «مده »، «ماد»، «مد»، بلوچی، «مات »، «ماث »، «ماس » (مادر)، دخیل، «مادگ »، «ماذغ » (مؤنث )، شغنی، «ماد»، منجی، «مایا»، گیلکی «مار» . زنی که یک یا چند بچه زائیده . والده . اُم . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : به رستم چنین گفت گودرز پیر که تا کرد مادر مرا سیر شیر. فردوسی . که خاقان نژاد است و بدگوهر است به بالا و دیدار چون مادر است . فردوسی . زمان تا زمان یک ز دیگر جدا شدندی بر مادر پارسا. فردوسی . گفت اگر شیر زمادر نشود یاب همی این توانم که دهمتان شب و روز آب همی . منوچهری . باشد از مادران ما بر ما هم حجامت نکو وهم خرما. سنائی . عدل یتیم مانده ز پور قباد گفتا کز تیغ فتح زای تو به مادری ندارم . خاقانی (چ سجادی ص ٢٨١). - مادر آب و آتش ؛ کنایه از گریه کننده ٔ بسوز یعنی شخصی که از روی سوز گریه کند. (برهان ) (ناظم الاطباء)(آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ) (از انجمن آرا). - مادر خون ؛ آنکه کسی را زاده و خون را شیر کرده بدو داده یا آنکه خون او را ایجاد می کند. (از حاشیه ٔ هفت پیکر چ وحید ص ٣٥٢) : هرجسد را که زیر گردون است مادری خاک و مادری خون است مادر خون بپرورد در ناز مادر خاک ازو ستاند باز. (هفت پیکر نظامی چ وحید ص ٣٥٣). - مادر دهر ؛ روزگار. دنیا. جهان : مادر دهر نزاید پسری بهتر از این . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مادر شدن ؛ زائیدن زن . بچه دار شدن . امومة؛ مادر گشتن . - مادر شیر ؛ مادر رضاعی : وصهر آن باشد که حرام باشد بسبب، چنانکه مادر شیر و خواهر شیر. (تفسیر کمبریج ج ١ ص ٢٨٨). - مادر فرزند کش ؛ کنایه از روزگار است : بگذر از این مادر فرزندکش آنچه پدر گفت بدان دار هش . نظامی (گنجینه ٔ گنجوی ). - مادر فولادزره ؛ مادر دیوی موسوم به فولادزره که درداستان امیرارسلان یاد شده . - ◄ پیر زن بدترکیب و بدریخت و بدجنس و بدزبان و نفرت انگیز. در مقام تحقیر و توهین زنان سالخورده را چنین نامند. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). - مادر مادر ؛ مادر بزرگ . جده . زنی پیر و کهنسال : بس قامت خوش که زیر چادر باشد چون باز کنی مادر مادر باشد. (سعدی ). - مادر هفت تا ؛ دختر و زن حراف و زبر و زرنگ ... (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). - هم مادر ؛ دارنده ٔ یک مادر . (از فهرست ولف ص ٨٥٩). از یک مادر بودن . هم مادر بودن : چنین گفت زن، کو ز من کهتر است جوان است وبا من ز هم مادر است . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٨ ص ٢٣٧٢). مرا بود هم مادر و هم پدر کنون روزگار وی آمد بسر. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٩ ص ٢٨٣٨). - امثال : برای همه مادر است برای من زن بابا . (امثال و حکم دهخدا ج ١ ص ٤١٤). مادر آزادگان کم آرد فرزند . نظیر: بغاث الطیر اکثرها فراخاً وام الصقر مقلات نزور. یا: ام الکرام قلیلة الاولاد. و رجوع به امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣١٨ شود. مادر به اسم بچه میخورد قند کلوچه ، نظیر به نام مابه کام تو. (امثال و حکم دهخدا ایضاً). مادر بتها، بت نفس شماست . ورجوع به امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٨٢ شود. مادر بد بچه اش را به خواب نمی تواند ببیند . و رجوع به امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٨٢ شود. مادر دزد، گاهی سینه می خورد، گاهی سینه می زند . (امثال وحکم دهخدا ایضاً). مادر رادل سوزد دایه را دامن . نظیر: باغ بین را چه غم که شاخ شکست باغبان راست غصه ای گرهست . اوحدی (از امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٧٢). مادر زنت دوستت داشت، بگاه آمدی ، از ماحضر هنوز برای تو چیزی برجاست . (امثال و حکم دهخدا ایضاً). مادر زنت دوستت نداشت، دیر رسیدی ، آنچه بودخورده اند. (امثال و حکم دهخدا ایضاً). مادر زن خرم کرده، توبره بر سرم کرده . (امثال و حکم دهخدا ایضاً). مادر عاشق بیعار است، هر چند فرزند بی مهر باشد مادر را مهر نکاهد . (امثال و حکم دهخدا ایضاً). مادر فرزند را بس حقهاست . (امثال و حکم دهخدا). مادرکه نیست با زن پدر باید ساخت . (امثال و حکم دهخدا ایضاً). مادر مرده و ده درم وام . (امثال و حکم دهخدا ایضاً): من که عبدالرحمن فضولی ام، چنانکه زالان نشابور گویند مادر مرده و ده درم وام . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٧٦). مادر نسوخت، مادر اندر سوخت . (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٨٣). ◄ ماده از هر حیوانی که دارای بچه باشد. (ناظم الاطباء). - مادر هفت تا ؛ مادر هفتا سگ . و بطور دشنام به زنی کثیرة الاولاد گویند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به همین ترکیب ذیل معنی قبل شود. ◄ کنایه از امهات سفلی . عناصر اربعه . مقابل پدر، آباء علوی : لافند مادران گهر در مزاج صلح کاین صلح ما ز میر سپهرآستان ماست . خاقانی . ◄ خاک . زمین : جان گرامی به پدر باز داد کالبد تیره به مادر سپرد. رودکی (از فرهنگ فارسی ایضاً). - مادر باغ ؛ کنایه از زمین است که به عربی ارض گویند. (برهان ). کنایه از زمین است . (آنندراج ). زمین . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : مادر باغ سترون شد و زادن بگذاشت چه کند نامیه عنین و طبیعت عزب است . انوری (از فرهنگ فارسی ایضاً). - ◄ باغ را هم گفته اند بطریق اضافه، به اعتبار اشجار و اثمار یعنی درختها و میوه ها. (برهان ). - مادر خاک ؛ کنایه از زمین است : هرجسد را که زیر گردون است مادری خاک و مادری خون است مادر خون بپرورد در ناز مادر خاک ازو ستاند باز گرچه بهرام را دو مادر بود مادر خاک مهربانتر بود. نظامی (هفت پیکر چ وحیدص ٣٥٣).