مانده گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مانده گردیدن . [ دَ / دِ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) مانده شدن . خسته شدن (به معنی متداول امروز). فرسوده شدن . (یادداشت به خطمرحوم دهخدا). از دست دادن نیروی بدنی : مگر مانده گردند و سستی کنند به جنگ اندرون پیشدستی کنند. فردوسی . به مجلس اندر تا ایستاده ای دل من همی تپد که مگر مانده گردی ای دلخواه . فرخی . کوهیم که می پاره نگردیم زسختی بادیم که می مانده نگردیم زرفتار. مسعودسعد. - مانده گردیدن از کار ؛ خسته و فرسوده شدن از آن . - ◄ در شاهد زیر ظاهراً به معنی عاجز شدن از جنگ و از دست دادن مهارت در رزم آزمایی آمده است : سوارانت را بر یکی جا مدار که تا مانده گردند ایشان زکار. اسدی . و رجوع به مانده شدن و مانده گشتن شود.