مانده گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مانده گشتن . [ دَ / دِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) مانده گردیدن . مانده شدن : همی تاخت بر غرم و آهو به دشت پراگنده شد غرم و او مانده گشت . فردوسی . کنون مانده گشتم چنین در گریز سری پر ز کینه دلی پر ستیز. فردوسی . نغزگویان که گفتنی گفتند مانده گشتند و عاقبت خفتند. نظامی . استاد از بس که احتیاط قبله می جست مانده گشت . (فردوس المرشدیه ).